مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

106

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس هردو سرازير شدند و در برج فرودآمدند . ميمونه ، عفريت دهنش را در كنار تخت بداشت و خود دست برده ، روىانداز از روى قمر الزمان بيك سو كرد . روى او چون آفتاب پرتو افكند . ميمونه با دهنش گفت : اى پليدك ، نظاره كن تا بيهوده‌گوئى ترك كنى . دهنش چشم بقمر الزّمان دوخته ، ساعتى تأمل كرد . آنگاه سرى بجنبانيد و با ميمونه گفت : اى خاتون ، به خدا سوگند كه تو معذورى . و لكن دختران را آنيّتى است كه پسران را نيست . و به خدا سوگند كه محبوب تو در حسن و جمال و بهجت و نيكوئى بمحبوبهء من بسى شبيه و مانند است . و گويا اين دو صورت بديع را قلم يك نقاش كشيده . چون ميمونه از دهنش اين سخن بشنيد ، جهان بر او تيره شد و از غايت خشم ، شهپرى بر سر دهنش زد . چنانچه نزديك شد كه دهنش را روان از تن برود . و با دهنش گفت : بنور جمال اين ماهرو سوگندت مىدهم كه همين ساعت برو و محبوبهء خود را برداشته ، بدين مكان بياور تا هردو را پهلوى يكديگر ببينيم و خوب از زشت فرق دهيم و نيك از بد بشناسيم . اى پليدك ، اگر اينكه گفتم ، همين ساعت نكنى ، شررى بر تو بيفكنم و ترا بسوزانم و پاره‌پاره‌ات كرده ، هرپارهء بصحرائى در افكنم و ترا عبرت بينندگان و شنوندگان كنم . دهنش گفت : اى خاتون ، فرمان ترا بپذيرم . و لكن ميدانم كه محبوبهء من ، مليح‌تر است . پس عفريت دهنش در حال بپريد و ميمونه نيز با او بپريد . ساعتى غايب شدند . پس از ساعتى همان دخترك را با پيراهنى بلند كه دو طراز زرّين داشت ، بياوردند و بر دو آستين پيراهن او بتارهاى زرّين ، اين ابيات نگاشته بودند : لب و زلفت اى لعبت سيم‌تن * عقيق و بنفشه است و رويت سمن قدت نارون زير باغ گل است * رخت باغ گل از بر نارون بدين نازكى و بدين نيكوئى * ز برگ سمن بايدت پيرهن پس آن حورنژاد را فرودآورده ، در پهلوى قمر الزمانش بگذاشتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .